Je voudrais te prendre

Je voudrais te prendre  - Lynda Lemay

Que tu sois jolie, que tu sois laide
Que tu t’en balance ou qu’ça t’importe
Avant qu’tu m’oublies ou que tu décèdes
Ouvre-moi ta porte
Je voudrais te prendre dans mes bras
Que tu sois putain ou religieuse
Que tu sois faible ou que tu sois forte
Avant que ton bout d’cimetière se creuse
Ouvre-moi ta porte
Je voudrais te prendre dans mes bras
Que tu te trouves lâche et qu’tu t’en veuilles
Ou que ça t’indiffère totalement
Avant que tout l’monde à part moi
Ne porte ton deuil
Je voudrais te prendre dans mes bras
Même si tu t’fous de c’que je pense
Même si t’es méchante comme dix
Même si ton monde entier
Ne sait pas que j’existe
Je voudrais te prendre
Je voudrais te prendre
Parce que t’es ma source et mes racines
Parce que t’es ma cigogne et mon chou
Parce que dans ton ventre il y a
Mon pays d’origine
Je voudrais te prendre dans mes bras
Que je sois ton regret le plus tendre
Que je sois ton plus mauvais souvenir
Que je me sois fait donner ou vendre
J’ai jamais cessé d’t'appartenir !
Je voudrais te prendre…
Je voudrais te prendre
Je voudrais te prendre dans mes bras
Et me reconnaître dans tes yeux
Je voudrais te dire que j’t'en veux pas
Même si y a des soirs où je t’en veux
Que tu te sois damné les entrailles
Ou que tu m’aies fait des demi-frères
Si tu te présentes aux retrouvailles
Je veux que tu m’serres
Je veux que tu m’serres dans tes bras

 

نوشته : ایمان در ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۳


چهلم

١٠ .... ٢٠ ... ٣٠ .....

چهلمم هم تمام شد

چهل روز تمام ، تمام بار و بنه ام را به دوش کشیده ام

بی آنکه بیابم تو را ،‌ یا مرا حتی

 

نوشته : ایمان در ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٦


 

صدایی مرا میخواند از میان این همه غریبگی....

 

اینجا شهر همیشه آفتاب ، شهر بی باران ، شهر بی برف ،

شهر آدم های نزدیکِ دور از هم ،

بهتر بگویم ، اینجا شهری است بی تو

 

تنگ میشود دلم برای زمین و زمان اینجا

که نه زمینش زمین من است و نه زمانش زمانم

 

هستم ولی با تمام این گله ها و بهانه ها،

هستم همینجا ، ‌پس هستم

دور از تو شاید ولی نه بی تو ... بی تو ، هرگز

 

صدایت مرا میخواند از میان این همه غریبگی

 

نوشته : ایمان در ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٧


سفر، این اجتناب ناپذیر !

At the center of your being you have the answer;

You know who you are and you know what you want.

Lao-Tzu

 

 من و تو،

ریشه مان بی شک می رسد تا نسیم.

بی صدا،     آرام،

خانه مان در دل ،

ریشه مان در خاک ،

اما

می گذریم

 

مسافری غریبه ایم در این زمانه غریبتر !

جایی دیگر ، وقتی دیگر ، جوری دیگر شاید

 حالا ولی وقت رفتن است

 

نوشته : ایمان در ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤


دکتر قیصر امین پور

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است...
باز همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آه ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود دیر میشود.


خدایش بیامرزد دکتر قیصر امین پور را

نوشته : ایمان در ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩


مورچه وار

مورچه وار به این ور و آن ور میدوم مدام

می افتد از دستم گاهی

و گاهی به پیش می رانمش

این زندگی پر دردسر را

نوشته اند جایی در غریزه ام که انبارش کنم برای زمستان

پیش خودمان بماند اما ،

گاه گاهی دزدکی ناخنکی هم میزنم بهش!

جایتان خالی، طعمش بدک نیست !

می ترسم تاریخ مصرفش بگذرد تا آن موقع

به سرم افتاده یک گاز درست و حسابی بگیرم ازش لااقل

تا زمستان هم خدا بزرگه !

نوشته : ایمان در ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٤


رصد

عشق بدون معشوق هم بد دردی است

اینجور موقع ها یا باید خدا باشی که بزایی معشوقت را برای خودت،

یا شاعر

ما هم که نه اینیم و نه آن

هه ! سی روز که هیچ...

پنچ هزار و هفتصد و شصت و هفت سال و بیست و نه روز تمام است

که نشسته ام تا رصد کنم تو را، بلکه عید شود !

نوشته : ایمان در ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠


بدرود

 

گاهی ترس وا میدارد آدم را به نوشتن ، گاهی غم

...

به جای خالی کسی زل زده ام که به این سادگی ها پر نمیشود دیگر

"پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنی است"

تکرار کرده ام این را هزار بار شاید و باز هم به پرنده ها دل بسته ام انگار

گاهی آنقدر بزرگ و با ابهت میشوند این پرنده ها که جای خالی بال زدنشان میماند حالا حالاها !


متخصص تخلیه ی عقده٬ تشخیص ترکیدگی بغض و گرفتگی دل سراغ نداری ؟




بار دیگر آنگونه که تو گفتی سوگند می خورم :

اگر فضیلت دانشمندان کشف و تدوین قانونمندی های جهان محیط بر انسان و جوامع انسانی است، منزلت و وظیفه مهندسان، به کار گرفتن این قانونمندی ها برای تغییر و بهبود شرایط زیست و کار انسانها و تلاش مستمر برای حل مشکلات جوامع انسانی می باشد و این تلاش است که حرکت جوامع انسانی را به سوی تعالی میسر می سازد.

با عنایت به این وظیفه سنگین، حال که این حرفه انسان محور را برگزیده ام، در مقام یک مهندس آگاهانه سوگند یاد می کنم که در هر قدم و اقدام:

- زمین را که زادگاه و گورگاه انسانها و ولی نعمت آنهاست فراموش نکرده و کاری انجام ندهم که ذره ای از امکانات آن بیهوده مصرف شود و خدشه ای به محیط زیست وارد آید.

- میهنم، ایران را، لحظه ای از خاطر دور نداشته و حراست از فرهنگ، منابع مادی و معنوی آن و کوشش برای تامین آبادانی، توسعه پایدار و سرافرازی آن را در همه ساحه ها سرلوحه کار خود قرار دهم.

- شهروندان خود را دلیل وجود خویش و حرفه خویش دانسته، خود را کارگزار امین و مورد اعتماد آنان تلقی کرده و از منافع آنان چون مردمک چشم مراقبت کنم و در هیچ شرایطی از موازین شرف، منزلت انسانی و اخلاقی حرفه ای عدول ننمایم و منافع جمع را بر منافع فردی خود مقدم بدارم.

- برای اینکه با وجدانی آگاه قادر به انجام این وظایف باشم لحظه ای از آموختن و آموزش دادن فروگذار نکنم.

باشد که با پایمردی و پایبندی به سوگند خویش بتوانم به عنوان حرفه مندی وظیفه شناس احساس غرور کنم.

(متن سوگندنامه از استاد گرامی جناب آقای دکتر قالیبافیان)


خدایش بیامرزاد

نوشته : ایمان در ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۳


 

یک نقطه کم آورده ام تا قریب شوم

تق ... تق ... تق ...

مانده ام پشت در

باز کن !

نرم و آهسته گام برمیدارم

افسانه دیگری متولد خواهد شد امشب 

در این مخلوط باران و طوفان ،

بیا صعود کن از میان تمام این فکرهای درهم و برهم

.......

لک کرده­ای دلم و لکت نمیرود !

بین خودمان بماند

بیشتر این پودرهای شوینده را هم امتحان کرده ام

جنس تو اما انگار شبیه جنس های دیگر نیست ،

به این راحتی ها نمیروی !

Ctrl-Alt-Del را میزنم و Process – هات را خاموش میکنم یکی یکی

اما جواب نمیدهد

به فکرم Reset کنم و خلاص ...

  • "I wasn't kissing her, I was whispering in her mouth." ~ Chico Marx

راستی ، اگه خدا بخواد دیگه اینجا نمی نویسم

خداحافظ

 

 

نوشته : ایمان در ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٤


 

...

  ببین ، مشق هامان مانده همه

 کمی آلبالو به من می دهی ؟

 بشینیم کنار همین پنجره و پاهامان را آویزان کنیم

 و تو برایم بگو چند تا گیلاس مانده تا پائیز

 ببین ، پاهام ورم کرده از بس راه رفته ام

 اما هیچ جای پایی نمانده اینجا

 بیا کفش هامان را پشت آن کاجِ پشت خانه جا بگذاریم

 تا آنجا، بالای آن تپه، کنار آن سرو همیشه سبز مسابقه می دهی ؟

 بازنده مشق ها را می نویسد امشب

 خب ؟ ... بریم ؟

... 

از اینجا تا بالای آن تپه، کنار آن سرو،

رد پای تو جا مانده فقط

من مشق ها را می نویسم

و به آن همه گیلاس فکر می کنم که تنهایی بالای آن تپه خورده ای لابد !

 

نوشته : ایمان در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٥


آرشیو وبلاگ

صفحه نخست
دی ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
مهر ۸٦
خرداد ۸٦
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤

لینکستان

آیلار
سلام به ناممکن
می خوام خودم باشم
آدم اینجا تنهاست
آقا طیب
شهر آشوب من
آدم های خوب شهر
تحقيقات فلسفی

لوگوی دوستان

وبلاگ فارسی
وبلاگ فارسی
  RSS 2.0